یه شونه داشتم که خیلی ازش راضی نبودم... زیادی بزرگ و خشن بود ولی به هر حال ازش استفاده میکردم...
چند وقت پیش رفتم سفر، از سفر که برگشتم دیدم شونه نیست... توو اتاق هتل جا گذاشته بودمش...
رفتم یه شونه دیگه خریدم...
این یکی خیلی بهتر بود خوش دست بود اندازه اش مناسب تر بود خیلی از خریدش راضی بودم...
چند روز پیش که کوله پشتیمو می گشتم شونه قبلیم توو یکی از جیباش پیدا شد...
یه نگاهی بهش انداختم... بد شکل تر و نامناسب تر از قبل به نظر میومد...
با خودم فکر کردم اگر این شونه گم نشده بود ازش همچنان استفاده میکردم و به فکر خریدن یه شونه جدید نمی افتادم...
بهش گفتم مرسی که گم شدی....
گاهی از دست دادن چیزی که داریم باعث بدست آوردن یه چیز بهتر میشه...
سخته می دونم... ولی با دلتنگیش کنار بیاید، توو پیچ بعدی یه اتفاق بهتر منتظرتونه



تاريخ : چهارشنبه 07 مهر 1395 | 12:50 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

به جای کوبیدن فیش‌های آب و برق
به شکل رگبار و صاعقه بر میز
به جای اشک ریختن برای پیانویی
که در غیاب انگشت‌های تو
به عنکبوت‌های سمساری عادت کرده
به جای باطل کردن بلیط‌ها در مُشت

به آمبولانسی فکر کن
که در این ترافیک
چشم‌هایش به دنبال راه فرار می‌گردند

نعره‌ای بزن از خوشحالی
که حنجره ات هنوز کوک نشده روی سکوت
قلبت از تکرار حرف‌های خونینش
به لکنت نیفتاده
و هیچ پزشکی نگفته
چشم‌هایت را ببند
تا کمی بالاتر بکشد رو انداز سفیدت را

برو خدا را شکر کن
در این خیابان گره خورده
تصعید نمی‌شوی در آمبولانس
و نهایتاً تن ِ بی‌حالت را
آویزان کرده‌ای از قناره‌ای در اتوبوس

در بدترین شرایط با این مسیر
به اداره‌ای می‌رسی
که از پیانیستی شکست خورده
تایپیستی موفق خواهد ساخت
و بخاری‌های یک خط در میانش یعنی
هنوز
به سردخانه نرسیده‌ای
نعر‌ه‌ای بزن از خوشحالی
و مُشت‌هایت را
با فرمان حمله بالا ببر
به صندلی‌های مترویی فکر کن
که با پایان وقت اداری
باید به فتحشان بروی .



تاريخ : چهارشنبه 07 مهر 1395 | 12:42 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

خدا گفت :
ببرینش جهنم بنده برگشت
ونگاهی به خدا ڪرد
خدا گفت :
نبرینش او را به بهشت ببرین !
فرشتگان سوال ڪردن چرا ؟
خدا گفت :
چون او هنوز به من امیدوار است



تاريخ : دوشنبه 05 مهر 1395 | 12:42 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

زندگی به من یاد داده
برای داشتن ارامش و اسایش
امروز را با خدا قدم بردارم
و فردا را به او بسپارم



تاريخ : دوشنبه 05 مهر 1395 | 12:39 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

بعضى آدمها را بايد آنقدر تكثير كرد،
تا مبادا نسلشان منقرض شود...
آنها كه دليلِ حالِ خوبتان هستند...
آنها كه حتى با فكر كردن بهشان،
لبخند روى لبت مينشيند...
همان آدمهايى كه در بدترين شرايط،
شما را تمام و كمال پذيرا بودند...
داريد اگر از اين ناياب ها،
دو دستى بچسبيدشان



تاريخ : دوشنبه 05 مهر 1395 | 12:08 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

' ' آیا کسی هست که از ته دل دعا کند و من اجابتش نکرده باشم؟ ' '



تاريخ : دوشنبه 05 مهر 1395 | 11:28 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

خدایی که می‌خواهیم به او توکل کنیم چهار ویژگی داره:
از نیاز تو آگاه است
بخل ندارد
جهت برآوردن نیازت قادر است
به تو محبت دارد
پس همین حالا بگو "توکل بر خدا"



تاريخ : دوشنبه 05 مهر 1395 | 10:24 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

بدانید که ممکن است
رحمت خداوند تاخیر
داشته باشد ، اما
بدون شک قطعی ست...



تاريخ : دوشنبه 05 مهر 1395 | 09:57 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

دعا میکنم دنیا پر شود
از آدم هایی که
نه زمان آن ها را
عوض کند، نه زمین...
آدم هایی که
هرچه کهنه تر باشند،
تنها یک نام دارند؛
دوستان قدیمی...

.

پ.ن. و چه ناب و نادرند این دوستان قدیمی و این آدمهای دلنشین ...



تاريخ : دوشنبه 05 مهر 1395 | 09:41 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

خدایا
بیاموزبه من
که لحظه هادرگذرند.
بیاموز به من که
هیچ حالتی پایدارنیست
که می گذرد
اگر درسختی ام
اگردلتنگم
و در تمام این لحظه ها تودر کنار منی



تاريخ : دوشنبه 05 مهر 1395 | 09:39 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید